تبليغاتX
تنها ولی با تو

تنها ولی با تو

 

 
زمانی که مرا  در بستر سرد ی میان خاک بگرند میایی یقن دارم که میاییی.... پشیمان هم ...دو دست التماس امیز میاید به سوی من ولی پر میشود از هیچ دستی دست گرمت را نمیگیرد ....صدایت در گلو شکسته و الوده به گریه به فریادی مرا با نام میخواند  و میگوید که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد...
همه فریاد خشمت را به جرم بیوفایی ها دو رنگی ها جدایی ها به روی صورتم بشکن مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم ...
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمیخواند دگر ان سینه ی پر مهر ان سد سکندر نیست که سر بر ان گذاری و درد درون گویی... دودست کوچکش با پنجه های نرم و لغزنده میان زلفهای نرم تو بازی نمیگیرد پریشانش نمیسازد هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد
زن کوچک چه خاموش است...
تو میایی زمانی که دیگر نگاه گرم من به روی تو نمی افتد هراسان هر گوشه ای برق نگاهت را  نمیابد  مبادا بر نگاه دیگری افتد
دو چشم من دگر تو را نمی خواند به شوقی دلکشو شیرین  و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جست و جو باشد سراب ارزو باشد و لب هایت لبان گرمو تب دارت کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو  باشد  و عطر  صد هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی ان لغزد محالست اینکه بتوانی بر ان چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و ارزو ریزی  نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی به لبهایم کلام شوق بنشانی...
محالست اینکه بتوانی دوباره قلب ارام  مرا قلبی که افتاده است از کوبش بلرزانی.برنجانی .محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی تو میایی یقین دارم...
ولی افسوس ان پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاک است دگر با شوق روی شانه هایت سر نمیارد به دیو ار بلند پیکر گرمت نمی پیچد جدا از تکیه گاهش
در پناه خاک میماند و در اغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه برسپیدی های ان زیبا لباس اخرینش نرم میلغزد جدا از دست های گرم و زیبا و نجیب تو...
دگر ان دستها هرگز بر ان گیسو نمی لغزد پریشانش نمیسازد دلی انجا نمی بازد تو میایی یقین  دارم تو با عشق و محبت باز میایی ولی افسوس...ان گرما به جانم در نمگیرد به جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمیبخشد...
یقین دارم که میایی  بیا ای انکه نبض هستیم در دست هایت بود دل دیوانه ام افتاده لرزان زیرپایت بود بیا ای انکه رگ های تنم با خون گرم خود تماما معبری  بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی به گلدان دل پاکیزه قلبم برویانند یقین دارم که میایی ...
بیا  تا اخرین دم هم  قدم های تو بالای سرم باشند نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشند دلت را جا گذاری شاید ان جا تا که سنگ بسترم باشد...
براي خريدن عشق هر كس هر چه داشت آورد ،ديوانه هيچ نداشت و گريست ،گفتند چون هيچ ندارد مي گريد ، اما هيچ كس ندانست كه قيمت عشق اشك است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت21:52توسط ثنا | |

 

بنام آرام , دلهای بی قرار .....
کاش حداقل برای چند ثانیه هم
                  که شده این بی قراری دلها   آرام می گرفت

سلام بچه ها اینم یه آپ قشنگ از یه پسر آفریقایی

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم


وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم


وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم


و تو، آدم سفید


وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی


وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای


وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی


و وقتی می میری، خاکستری ای


و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

       

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت15:55توسط ثنا | |

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت11:14توسط ثنا | |

 

می خواهم بخندم به حالم و گریه کنم به روزی که نمی دانم و خبری زان ندارم کاش میشد امروز را زندگی کنیم به خاطر خودمان به خاطر ثانیه ها ی عمرمان و فردا که هنوز ندید ایم به اسمان بی کران ارزو هایمان بسپاریم امروز را با تما م تلخی ها  و شیرینی ها بر تک تک برگ های دفتر خاطراتمان هک کنیم تا فردا که دوباره امروزی شد برایمان خاطره ای باشد برای روزهایی که بی بهانه زندگی کردیم خندیدیم گریه کردیم با دیگران مهربان بودیم و گاهی هم با اطرافیان بد رفتار ی کردیم...........                                                                                                             

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت4:10توسط ثنا | |

 

همیشه به درددل این و ان  گوش می دهم ولی هیچ کس به درددل های دل  من توجهی ندارد  د همیشه سنگ صبور دیگران بودم اما هیچ کس سنگ صبور من نشد    همیشه                        دیگران را می خواندم ولی هیچ کس از گر یه های پنهانی من خبرندارد  هرگز نخواستم                         بگذارم کسی گریه کند ولی هیچ کس حتی از من نپر سید چرا گریه می کنم همیشه                 دیگران را به زندگی امیدوار کرده ام همیشه گل امید را به این و ان هدیه کردم اما کسی                   نفهمید که من خود به زندگی امیدی ندارم هرگز نگذاشتم که دوستانم در کنا ر  من                              احساس تنهایی کنند اما هیچ کس ندانست که من چقدر تنهایم خدا را همیشه در ذهن                                                                       این و ان زنده می کردم ولی دست خدا از زندگی خودم همیشه                     دور بود برای صدای دل عزیزانم احترام خاصی قایل بودم اما کسی صدای بلند شکستن                      دل مرا نشنید هرگز نخواستم از غصه هایم برایشان بگویم  اما                                همیشه گوش شنوای غم های دیگران بودم دل پر درد من  دیگر به این چیز ها عادت کرده به فریاد های خاموش  به ارام ارام شکستن به       گریه های شب هنگام در زیر نور ماه به تنها رفتن در راه  میگویند خرافات است اینکه هر کس طالعی دارد ولی چه خرافات                        قشنگی من خرافات را دوست دارم چون زندگی ام با ان گره خورده طالع من همین است                    که تنها بیایم تنها بمانم و تنها بمیرم من این طالع را دوست دارم چون منحصر به فرد است                    این طالع در انحصار من است از ان من است اگر سر نوشت هر انسانی در دستان خودش                   است این منم که اسیر دستان سر نوشت شوم خودم هستم من این سر نوشت را دوست                دارم کاش دیگران بدانند که من این گونه هستم این گونه می مانم این گونه می میرم

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت3:17توسط ثنا | |

 

 

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم .

بهبه زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم                                               تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود

به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی

لبخند زدم ؛ لبخند زدی

گفتی پس برم ؟

هیچی نگفتم

گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی  . حرف آخر ؟

گفتم: دوستت دارم .

گفتم: تو حرفی نداری ؟

هیچی نگفتی

گفتم :دوستم داری ؟

گفتی: نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم :همین؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

 

                                                                                  .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت16:43توسط ثنا | |

 

 
این رو تقدیم می کنم به کسی که با کوچکترین اشکهایش میمیرم و با کوچک ترین لبخندش زنده می شوم
بارها با نگاه اشک آلودم به چشمانت نگاه کردم تو می گفتی دیگر طاقت دیدن چشمانه خیست را ندارم دیگر چشمانم را خیس نکردم ولی این بار تو بودی و گفتی چشمانی را که به خاطره من خیس نشود را کور می کنی  و حالا چشمانم را کور  کردی و چنان عشقت را در وجودم نهادی که دیگر جز چشمانه تو چیز دیگری نمی بینم         دوستت دارم با تمام وجود

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت14:28توسط ثنا | |

 

مادرم آميزه عشق و صفاست                   او پل پيوند قلبم با خداست
از كلامش مهرباني مي وزد                      صحبتش با گوش جانم آشناست
دستهايش ساقه نيلوفر است                   در نگاهش التيام زخمهاست
قامتش نصف النهار مبدا است                   قلب او خورشيد خط استواست
باستاني مثل تاريخ كهن                            مخزن اسرار و گنج قصه هاست
ابتداي مهر او معلوم نيست                        كهكشان ديده اش بي انتهاست
 نقطه آغاز اميد من است                          خط پايان تمام ياسهاست
اولين خط از كتاب دوستي                        آخرين تفسير ديوان وفاست

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت19:25توسط ثنا | |

 

تقدیم به فرشته ی مهربونم که خیلی نا مهربونه

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت16:45توسط ثنا | |

 

خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری
این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی
حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم
نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه
سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکستر

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت16:30توسط ثنا | |